به نام انکه ابر ها را میگریاند تا گل ها بخندند

اسمان عشقم

 غروب خونین قلبم

 را از حسرت تنهایی شست

  وبسترساحل امیدم را از درختان نخل سرشار از امید کرد

روزی از روز ها...........

روزي از روزها ، شبي از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد

 اما مي خواهم هر چه بيشتر بروم تا هرچه دورتر بيفتم

تا هرچه ديرتر بيفتم ، هر چه ديرتر و دورتر بميرم ،

 نمي خواهم حتي يگ گام يا يك لحظه

 پيش از آنكه مي توانسته ام بروم و بمانم ،

 افتاده باشم و جان داده باشم

همه شب با دلم کسی میگفت

سخت آشفته ای ز دیدارش

 

صبح دم با ستارگان سپید

میرود.... خدانگهدارش

 

من به بوی تو رفته از دنیا

بی خبر از فریب فرداها

 

می شکفتم ز عشق و می گفتم

هر که دلداده شد به دلدارش

 

ننشیند به قصد آزارش

برود....عشق من نگهدارش

من که از مهرت وفا میخواستم

در دلت یک ذره جا میخواستم

 

چون غریبی ساده وبی ادعا

مثل تو یک آشنا میخواستم

 

آمدی اما به وقت رفتنت

ماندنت را از خدا میخواستم

 

من برای اشک هایم بعد تو

قدر یک دریاچه جا میخواستم......

در میان مشکلات گاهی سکوت کن......

شاید "خدا" حرفی برای گفتن داشته باشد.....

گذشته های دور را خواهم بخشید.....

زیرا آنان همچون کفش های کودکیم نه تنها برایم کوچکند بلکه با آنها از برداشتن گام های بلند عاجزم